لطفاً اینجا نظر ندین چون من نمی خونم نه که نخوام نمی تونم نمی دونم متوجه شدین نشدین چه قد دارم با ماسمالی اینجا کار می کنم به خدا درس و مشق و باشگا و این شر و ورا نمی ذاره خودمم بی حوصلم به سلامتی تلفن خونه هم با صد و بیس هزار تومن قبض کلاً قطع شدش خودمم کم حوصله شدم اگه حرفی دارین و نمی تونین جلو خودتونو بگیرین ! و حتماً باس نظر بدین! اس ام اسش کنید به این شماره: 09357920422 خواهشن منتظر جواب هم .. اگه پول تو دس و بالم بود نمی ذاشتم تلفن ....
_______________ آره من الان دریافتم چه قد با ماسمالی و اینا حال می کنم ....
نشسته ام و از این صفحه
کوچک وب دنیا را نگاه می کنم
وبلاگ هایی که هر روز بازدید
شان بیشتر از پیش است
این جا را می بینم که همه
جایش تار عنکبوت بسته, چراغش دیگردارد سوسو می
زند و رو به خاموشیست و
این چراغ را می بینم که
عمری برایش دل و عمر سوزاندم
كاش مجبور نبودم به این
چیزها نگاه كنم.
می خواهم از روزهایی بنویسم
که تازه وارد بودم
از آن زمانی که چرندیات پر
غلط م را هر از گاهی آن خانم می خواند,
زنی بوداز
كارمندان آصف، با دستها و پاهای كشیده, خوشگلترین زن توی دنیا نبود اما خوب بود. سیسالاش بود و بچه ایی نداشت.
ایده وبلاگ زدن را انداخت
توی سرمان و بدش هم یک عزیز زحمت درست کردن یکی را کشید, اسمش دریچه بود و سه ماهی
هم زندگی کرد
و تنها به دلیل اینکه آقایی
گفت "دریچه اش گشاد است یا تنگ؟!" بستمش.
بعدشرا درست به
خاطر نمیآورم
رسید به اینجا که قرار شد
زرد باشد
زرد یعنی اینکه نوشتن هر
پست, بیش از سه دقیقه وقت نگیرد
نمیدانمچی
به سرم امد, هر بار وقت بیشتری را اختصاص
دادم
البته آن قدرها هم احمق
نبودم كه این چیزها را نفهمم, می دانستم یک چیز مثل مبارزه است در کامنت و بازدید.
نباید احساساتی می شدم
در فکرم منطقی ساختم
- می آییم تعداد کامنت ها
را بر می داریم که برای عدد نمی نویسیم- چه فایده که خداوند بر تمام کردهای ما
آگاهست، ولی من منطقی بودم!
نه اینکه از کامنت بدم
بیاید ها نه, ولی خوشم هم نمی آید, خیال خودم این بود که حرف مردم برایم مهم نیست,
فرقی نمی کند, ولی شما حرفتان را بزنید، نه اینکه برایم مهم نباشد ها نه! ولی
آنقدر هم مهم نیست! (؟) مسله این جاست که مهم نیست چند نفر چند خط راجعبت فکر می کنند
ولی از حق نباید گذشت که عشق کامنت شدم. زیاد, خیلی, بیشتر ...
اوضاع همین طور پیش میرفت،
حقیقت ش هیچ حرفی برای زدن نداشتم, تا حالا این چیزها را به كسی نگفته بودم ولی
اگر حرفی برای گفتن نداشته باشی می گویی
دیری نشد که از هر دری
گفتیم و چون از هر دری گفتیم شدیم "یک انسان معمولی"
اگر در جمع معمولی ها نشسته
باشید هر چیز می گویند از سیاست و احمدینژاد گرفته تا قیمت ماست و پسر بزرگه علی آقا که حالا واسه خودش مردی شده و
دانشگاه می ره ...
شرمنده
از حرفهای تکراری و شر و ورهایی که تازه نصف ش هم مال خودم نبود, همیشه اش همین
طور بوده, چیزهایی که خودت می دانستی را به زیان خودم می گفتم، اصلاً نمی دانم شما
چقدر حوصله دارید که می نشینید این چرندیات مرا می خوانید؟ حیف این وقت نیست؟ همه
ی این چرندیات به همین اندرز می ارزید. به هر حال یاوه گویی هم عالمی دارد
و
دیگرآن که همیشه کوتاه می نوشتم, خب پول
تلفن که علف خرس نیست و همه هم حوصله روده درازی های مرا ندارند.
بعد از مدتی, کوتاه نویسی برایم عادی شد
و بلند نوشتن سخت, میبینیانسان چه طور به بعضی چیزها
عادت میكند؟
میدونی كهچی می گم؟ همهی این چیزها در یك چشم به هم
زدن اتفاق افتاد, لابد فكر كردهای من خیلی بیکارم و یا یه چیزی توی این مایههام؟
ولی موضوع؛ طعم تلخ حقیقت و این چیز هاست ...
بعضی وقت ها یک اتفاق ساده تو را به سمتی می
کشاند و چیزی می شوی که فکرش را هم نمی کنی, مثلاً عین بچه آدم, کنار نامزدت نشسته
ای و در جاده می رانی که کامیون جلوییت به ناگاه می ایستد و بعد تو, ترمز را تا ته
می فشاری و
...
و نصف صورتت از بین می رود و شبیه هیولا می شوی،
از آن بدتر, نامزدت میمرد و به کلی زندگیت دگرگون می شود... ولی خداییش اتفاق چیز
جالبی است چون هیچ منطقی ندارد!
بلاگر شدن ما هم یک اتفاق
ساده بود ولی نه به این دردناکی
به هر حال باید بپذیریم که
من آدم اینکار نبودم, واسه همین هم باید بگم متاسفم, از اولش هم می دانستم؛ نمی دانم
هزینه این همه وقتی که از شما گرفته م را چگونه بپردازم؟ ولی
ولی کم کم بلاگر شدم و حالا
مثل اول ها فکر نمی کنم ...