تبلیغات
 

 

 
.
.

 
.

+ یکشنبه 1 دی 1387ساعت 11:53 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

این جوری شروع می شه که

داشتم از جلو مغازه اکبر پرسین رد می شدم که یه هو

چشمم خورد به "عزیز "، اولش فک کردم اشتبا می کنم

داشتم کف می کردم، خلاصه رفتم جلو،

 گفتم، سلام ننه

تو این جا چی کار می کنی؟

تو الان باس تو قبر باشی، لالا، نه این جا

 

گف قصه ش درازه،

من مجبور شدم این کار رو کنم

 

همین جور یه هو شروع کردم به زار زدن

که آره، من فک می کردم تو سه ساله مردی

هر روز واست فاتحه اینا می خوندم

راستی تکلیفه اون فاتحه ها چی می شه؟

قبرت چی؟ جا خوبه قبرستون بود

فک کنم الان دو تومن اینا راحت هس

با این حساب الان خالیه دیگه؟

 

یه کم نگا نگام کرد

از اون چپ چپایه  زن قربتیآ

گف خالیه آقاجان،  

من خارجه بودم

 

خلاصه مطمئن م  بی تعبیر نیس

راستی اینجا رو معبری، رمالی، کسی که

اینکاره باشه می خونه؟

 

مو به تنم سیخ شده بود به خدا

حیونی تو بیمارستان سقت شد

فقط همون روزه دفنش

رفتم سره قبرش

که سر حساب کردن ناهار اذاش

عموم گف اندد پول بده واسه ناهار ننه بزرگته

که بش گفتم برو عمووو

اون تا وختی زنده بود با من نسبت داش

ته مونده میوهاش رو هم آوردم خونه

راحت ویتامین یه مام تامین بود

 

بگذریم  لابد این طوری می خواسته بگه

" نامردا یکی تون بیاد به من سر به زنه "

 

 

طفلی نود سالش نشد که مُرد

بی خیال پاشم برم ببینیم چه مرگه شده

که باز نیاد نصفه شبی زا ورامون کنه از خواب


 
.

+ جمعه 22 آذر 1387ساعت 12:16 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

تا حالا شده که تو دستشویی باشی

و تا می خوای پاشی بری رده کارت

احساس کنی که ای بابا

انگار باید بازم بشینی؟

یعنی هنوز کلی فشار روته،

یه حسی داری، نمی تونی اون جا رو ترک کنی

و اینجا باشه که یه نفر ، در بزنه

و ازت بخواد زودتر بیای بیرون

دیگه تو باید بیای بیرون

ولی انگار گیر کردی

شرایط گهی می شه

 

دلت می خواد همین جا بشینی.

یعنی این جوری راحت تری 

از طرفی دلت نمی خواد این طوری باشی

می خوای بری بیرون و از این شرایط خلاص شی

چون اونجا مسلماً از اینجا بهتره

ولی چاره چیه؟

 

 من الان تو همچین وضعیتی ام. 

گیر کردم

زندگیم خیلی شبیه توالت شده

زندگی بوی توالت عمومی های بالا شهر رو می ده

حالا هم تو این مستراح

با خیال راحت نشستم و

آروم زمزه می کنم؛

 

در گِل به مانده پای دل

جان می دهم

چه جای دل

وز آتش سودای دل

ای وای دل

ای وای ما ...


 
.

+ دوشنبه 18 آذر 1387ساعت 09:45 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

 
.

+ جمعه 15 آذر 1387ساعت 10:30 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

1.  هر کس می گوید "مرگ بر آمریکا"

برنج ایرانی می خورد، چون ...

_____

*. یکبار هم که شده

برنج آمریکایی (همان کوپن های خودمان)

را مصرف نمایید.

 

*. مایی که هنوز برنج آمریکایی مصرف می نماییم

پس مرض که نداریم بگوییم " مرگ بر آمریکا " ؟!

حالا تویی که برنج ایرانی می خوری برو بگو … 

اصلاً به ما چه ؟!

 

_________________________

 

2 * هر کس می رود

دانشگاه آزاد، زن می گیرد. چون ...

_____

*. یکبار بروید دانشگاه آزاد اسلامی،

ترجیحا واحد شهر قدس و به چشم خواهری (!)

هم که شده، دخترهایش را ببینید…

 

*. والا ما رفتیم تو این کلاسهای دانشگاه آزاد,

دختر ندیدم, همه ابرو ها تتو کرده, لااقل

قیافه ها که به دختر نمی زد ...

بگویم زن ?!؟! نگویم زن ... ?

...

_______________

 

بی بین !

 

(( اصصن بی خیلش،

گفتنه این چیزا

این جوری, اینجا،

خوبیت نداره.

په؟ بییــــــــــــــــــخیل باو ))


 
.

+ یکشنبه 3 آذر 1387ساعت 05:15 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.
Abji
 
.

+ شنبه 2 آذر 1387ساعت 06:41 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

به آبجیه  فسقلی م می گم

تو باس بری دانشگاه

میگه

نه

من اول می رم آرایشگاه

بعدش ام می خوام برم زایشگاه

 

در جریان باشید این آبجی ه من

فقط سه سال و نیمه شه.

ننه بابام  می گن این از اون بی حیا هایی می شه که …

ولی واقعاً واقع بین شده

و آینده نگری ش حرف نداره!



___________________________

به این نتیجه رسیدم که:

لطفاً همین جا برام یاداشت (نظر) بذارین!


 
.

+ جمعه 24 آبان 1387ساعت 05:00 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

جیمز باند, مامور سرویس اطلاعات خارجی بریتانیا

در شکلی تازه

مامور کار کشته سازمان مخفی M16! انگلستان,

با شماره ویژه سازمانی و رمز خاص 007

 

______________________________

 

این آدم

سال 1952 رو پرونده ایی کار می کرده

و

سال 2005 رفته سراغ پرونده دیگه ایی

و الان  سروکله اش دوباره پیدا شده

با همان کت  شلوار و کروات آبی و کلاه گرد

البته ضعیف تر و فکر نکنم با وجود این همه قهرمان,

فوق قهرمان باشه,

 

حالا تنها سوال من این که

این آدم چرا هیچ وقت پیر نمی شه؟

حدود پنجاه ساله پیش این آدم به سی سال می زد

و حالا بیست و پنج, بیشتر بهش نمی خوره

 یعنی قرار نیست بمیره؟


 
.

+ سه شنبه 21 آبان 1387ساعت 05:14 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

شد ز غمت خونه سودا دلم

در طلبت, رَف به هرجا دلم

خاکه رهش

گشتم و آخر زد بخت

رَف بر گنبد مینا دلم

رخت بر چین, گنبد مینا دلم

 

در طلبهِ زُهرهِ رُخِ ماه رو

می نگرد جانبه بالا دلم

 

 آه که امروز دلم را چه شد؟

دوشه گفت

هست کسی با دلم,

باده مست

باد دلم؟

 

در طلبه گوهر دریای عشق

موج زند, موج

چو دریا

چو دریا دلم

 

از دل تو در دله من نکته هاست

به چه ره است از دله تو تا دلم

 

گر نکنی بر دله من

رخت برچین

 

وای دل م

وای دل ت

وای من

با دلم

 

ای طبیب در هوس ت

شمس العشق

چنگ زند

 

چنگ زند سوی سوریا دلم

_____________________________

 

وقتی آهنگ تموم شد

یه ربع واسش دس زدم

واقعاً براش دس زدم

از ته دلم ...

 

نازه نفست ناظری

نازه نفست شهرام

ببین ارزشش رو داره: فایل صوتی

 


 
.

+ چهارشنبه 15 آبان 1387ساعت 09:52 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.
لطفاً اینجا نظر ندین
چون من نمی خونم
نه که نخوام
نمی تونم
نمی دونم متوجه شدین نشدین
چه قد دارم با ماسمالی اینجا کار می کنم
به خدا درس و مشق و باشگا و این شر و ورا نمی ذاره
خودمم بی حوصلم
به سلامتی تلفن خونه هم با صد و بیس هزار تومن قبض
کلاً قطع شدش
خودمم کم حوصله شدم
اگه حرفی دارین و نمی تونین
جلو خودتونو بگیرین ! و حتماً باس نظر بدین!
اس ام اسش کنید به این شماره: 09357920422
خواهشن منتظر جواب هم ..
اگه پول تو دس و بالم بود نمی ذاشتم تلفن ....

_______________
آره
من الان دریافتم
چه قد با ماسمالی و اینا حال می کنم ....   

 
.

+ چهارشنبه 8 آبان 1387ساعت 08:25 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

آقا ما هم خشگل ترین دختر شهر رو

دیدیم و حالمون حسابی دگرگون شده

به طوری که...

چه طور بگم؟

البته ناگفته نماند خشگل ترین (داف) شهر

از نگاه دوستان

به هر حال همین طور دارم

بالا میارم

چه سلیقه ایی دارن مردم به خدا؟

 

 

_________________________________________

 

 

یه معتادس داره میمیره

خیلی پیره, با موهای بلند و ریش بلند سفید

و خیلی کثیفه

ولی چهرهش خیلی مهربونه

باهاش حرف زدم

خیلی آدم خوش قلبی ه

 

 خودت تاحالا معتاده مهربون ندیدی؟

 

_________________________________________

 

 

نمی دونی چه حسی داش وقتی

اون دختره رو کناره این معتاده دیدم

آره, دخترش بود ...

 

 


 
.

+ چهارشنبه 8 آبان 1387ساعت 08:03 ب.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

 

( دهن این جانب رسماً سرویس شده

و آخرش هم میگن تو چه قد پر روییی؟

 

( آخ چه حالی می ده واستی جلو طرف

و محکم بکوبه تو گوش ت

بد زل بزنی تو چشماش و بهش لبخند بزنی

هنوز رد انگشتاش رو صورتم از بس دستش سنگین بود ناکس

 

( خوب ببین چقدر بی پدر زیاد شده؟

 

( کاش می شد به هیچی اعتقاد نداشت

 

0

0

0

 

( فقط به این فک می کنم

آخه به چه امیدی این ملت این قد شاد می تونن باشن؟

آخه چه جوری؟

 

(

- اعتراض که می شه زد؟

- اعتراض جلو دادسرا


 
.

+ دوشنبه 15 مهر 1387ساعت 04:10 ق.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.


من تلاشم را کردم, اما نشد

این خیابان گردی ها هم برای این است

که هی به خودم بگویم

من تمام تلاشم را کردم, اما نشد

" نشانه اشتیاق "

 

شب با سکوت سنگین تر می شود و

آدم ها هم کمتر

این سرما ست که همه را فراری می دهد

درخت ها خشک شان زده  

و ساعت مچی من

آرام و بی خیال کار خودش را می کند

 

 

حالم برای خودم هم غریب است

مثل کسی که هیپنوتیزم شده باشد

مثل یک خواب گرد

" نشانه اشتیاق "

 

کسی مستانه در خیابان فریاد می زند

" کثافت بی غیرت ..."

و چند کلمه رکیک

نمی دانم چه شده

اصلاً مهم نیست بدانم چه شده

" نشانه اشتیاق "

 

اتومبیلی با سرعت زیاد از کنارم می گذرد و

سایه ام  دراز و بی شکل

جلوی م می چرخد

 

آب سیاه بد بو داخل جوب نشسته و دارد یخ می شود

بوی تعفنش که سوار بر نسیم سوزناکی شده مختصر است

حوصله برگشتن ندارم

آرام و بی اعتنا از سکوت لذت می برم

نشانه اشتیاق

 

نسیم همراه بوی لجن.

بغضی که به گلویم گره خورده

نزدیک است به گریه بی افتم

ولی من همه تلاشم را کردم, اما نشد

 

مردی با عینک گرد

ایستاده در کنار تیره برق

و به خیابان نگاه می کند

یک دستش در جیب پالتوی ش است و

با دست دیگرش سیگاری را دود می کند

دودش را با ولع به درون ریه های ش می فرستد

" چیه عزیز؟"

 

سیگارش را زیر کفش سیاه براق ش خاموش می کند و

به من خیره می شود, من هم بی دلیل به او زل می زنم.

- "هیچی, دارم رد می شم, همین"

سرم را پایین انداختم

بی هیچ کلامی از مرد می گذرم

" نشانه اشتیاق"

 

آسفالت سیاه, زیر نور چراغ ها

تازگی خاصی دارد ...

نشانه های اشتیاق همه جا هستند



 
.

+ یکشنبه 7 مهر 1387ساعت 11:09 ق.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

آهان
همون
من
اینجا

الان

از تا

بردار

هف بار

هش بار

برپا

دریاب

اشکام

حرفام


 
.

+ جمعه 15 شهریور 1387ساعت 02:09 ق.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

ببین این حرفهایی که من می زنم بعد از 1830 تا اس ام اسه ها توجه داری که؟

من همیشه عادت دارم اگه مسئله ایی رو نتونم حل کنم

کلاً صورت مسئله رو پاک می کنم یه راحت ترش رو می نویسم

پس بی خیال

پس یه مسئله ساده و بهتر رو طراحی می کنم

ولی تنهایی من شرف داشت به بودن با اون

نمی خوام راجعبش صحبت کنم

چون به تو مربوط نمی شه

اصلاً دوس ندارم بهش فکر کنم

همین قدر بسه

 

 

 

پ.ن؛ همیشه یه جوره دیگه هم می شه فک کرد


 
.

+ چهارشنبه 30 مرداد 1387ساعت 06:08 ق.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

زل زد توی چشم های آبی زنی که مامور باجه بود و گفت:

 

"ببخشید

همین الان واسه کجا بلیط دارید؟"

 

زن حیران از سوال, یک بلیط به مقصد جایی دور

به مرد داد و گفت " 200 تا "

 

مرد پانصد تا روی پیش خان گذاشت و گفت:

 

" 300 تا دیگرش هم برای خودتان

فقط وقتی که من دارم می روم بیایید روی ایستگاه و

برایم دست تکان دهید "


 
.

+ جمعه 25 مرداد 1387ساعت 01:08 ق.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

برداشتند شکستند

هم ما و هم باده

 

چیدند بالمان را

دیگر پری نمانده

 

آتش زدند ما را

خاکستری نمانده

 

تنها درد بود

این بی انتها جاده

 

دیگر نباد با ما

دیگر مباد یاری

چون نیست شد "ما"

چون چیست یادگاری؟


 
.

+ دوشنبه 7 مرداد 1387ساعت 09:07 ق.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

نشسته ام و از این صفحه کوچک وب دنیا را نگاه می کنم

وبلاگ هایی که هر روز بازدید شان بیشتر از پیش است

این جا را می بینم که همه جایش تار عنکبوت بسته, چراغش دیگر دارد سوسو می زند و رو به خاموشیست و

این چراغ را می بینم که عمری برایش دل و عمر سوزاندم

كاش مجبور نبودم به این چیزها نگاه كنم.

می خواهم از روزهایی بنویسم که تازه وارد بودم

از آن زمانی که چرندیات پر غلط م را هر از گاهی آن خانم می خواند,

زنی بود از كارمندان آصف، با دست‌ها و پاهای كشیده, خوشگل‌ترین زن توی دنیا نبود اما خوب بود. سی‌سال‌اش بود و بچه ایی نداشت.

ایده وبلاگ زدن را انداخت توی سرمان و بدش هم یک عزیز زحمت درست کردن یکی را کشید, اسمش دریچه بود و سه ماهی هم زندگی کرد

و تنها به دلیل اینکه آقایی گفت "دریچه اش گشاد است یا تنگ؟!" بستمش.

بعدش را درست به خاطر نمی‌آورم

رسید به اینجا که قرار شد زرد باشد

زرد یعنی اینکه نوشتن هر پست, بیش از سه دقیقه وقت نگیرد

نمی‌دانم چی به سرم امد, هر بار  وقت بیشتری را اختصاص دادم

البته آن قدرها هم احمق نبودم كه این چیزها را نفهمم, می دانستم یک چیز مثل مبارزه است در کامنت و بازدید. نباید احساساتی می شدم

در فکرم منطقی ساختم

- می آییم تعداد کامنت ها را بر می داریم که برای عدد نمی نویسیم- چه فایده که خداوند بر تمام کردهای ما آگاهست، ولی من منطقی بودم!

نه اینکه از کامنت بدم بیاید ها نه, ولی خوشم هم نمی آید, خیال خودم این بود که حرف مردم برایم مهم نیست, فرقی نمی کند, ولی شما حرفتان را بزنید، نه اینکه برایم مهم نباشد ها نه! ولی آنقدر هم مهم نیست! (؟) مسله این جاست که مهم نیست چند نفر چند خط راجعبت فکر می کنند ولی از حق نباید گذشت که عشق کامنت شدم. زیاد, خیلی, بیشتر ...

اوضاع همین طور پیش می‏رفت، حقیقت ش هیچ حرفی برای زدن نداشتم, تا حالا این چیزها را به كسی نگفته بودم ولی اگر حرفی برای گفتن نداشته باشی می گویی

دیری نشد که از هر دری گفتیم و چون از هر دری گفتیم شدیم "یک انسان معمولی"

اگر در جمع معمولی ها نشسته باشید هر چیز می گویند از سیاست و احمدی نژاد گرفته تا قیمت ماست و پسر بزرگه علی آقا که حالا واسه خودش مردی شده و دانشگاه می ره ...

شرمنده از حرفهای تکراری و شر و ورهایی که تازه نصف ش هم مال خودم نبود, همیشه اش همین طور بوده, چیزهایی که خودت می دانستی را به زیان خودم می گفتم، اصلاً نمی دانم شما چقدر حوصله دارید که می نشینید این چرندیات مرا می خوانید؟ حیف این وقت نیست؟ همه ی این چرندیات به همین اندرز می ارزید. به هر حال یاوه گویی هم عالمی دارد

و دیگر آن که همیشه کوتاه می نوشتم, خب پول تلفن که علف خرس نیست و همه هم حوصله روده درازی های مرا ندارند.  

بعد از مدتی, کوتاه نویسی برایم عادی شد و بلند نوشتن سخت, می‏بینی انسان چه طور به بعضی چیزها عادت می‏كند؟

می‌دونی كه چی می گم؟ همه‏ی این چیزها در یك چشم به هم زدن اتفاق افتاد, لابد فكر كرده‌ای من خیلی بیکارم و یا یه چیزی توی این مایه‌هام؟ ولی موضوع؛ طعم تلخ حقیقت و این چیز هاست ...

 بعضی وقت ها یک اتفاق ساده تو را به سمتی می کشاند و چیزی می شوی که فکرش را هم نمی کنی, مثلاً عین بچه آدم, کنار نامزدت نشسته ای و در جاده می رانی که کامیون جلوییت به ناگاه می ایستد و بعد تو, ترمز را تا ته می فشاری و ...

 و نصف صورتت از بین می رود و شبیه هیولا می شوی، از آن بدتر, نامزدت میمرد و به کلی زندگیت دگرگون می شود... ولی خداییش اتفاق چیز جالبی است چون هیچ منطقی ندارد!

بلاگر شدن ما هم یک اتفاق ساده بود ولی نه به این دردناکی

 

به هر حال باید بپذیریم که من آدم اینکار نبودم, واسه همین هم باید بگم متاسفم, از اولش هم می دانستم؛ نمی دانم هزینه این همه وقتی که از شما گرفته م را چگونه بپردازم؟ ولی

ولی کم کم بلاگر شدم و حالا مثل اول ها فکر نمی کنم ...


 
.

+ پنجشنبه 3 مرداد 1387ساعت 05:07 ق.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

 

عجب هولی

عجب هولی

تو چه جوری اینقد پر زوری؟

لقد کردی تو ابن کفش  

شکستی تو این شصت  

چه دی وی دی شدیم

لهیدیم بر در و دیفال

 

آن شب

شد مست

آن دل پرست

ساغر به دست،

در هوای دل

می شد مست

 

عجب بویی

عرق بر کتف و کول جاری

بزن فن را

جونه مادرت بابا

یکی "به به" بیارد وای!

بدانیم قدر دِو دورانت را ما

 

ناخرده، مست می شد

بی می، طرد می شد

از عقل باز می شد

گویی که شاه می‌شد

 

یکی پشکل

یکی دکتر

همه با هم

چه قدر باحال

در این گونی

در این واگن

 

چه می نالید، چه می‌خندید،

چه میمرد

نمیدانست، نمی فهمید،

نمی شد

 

خلوت کمی تر شد!

کمتر کمی بو شد!

بلوتوث ها که روشن شد

انحرافات هم بیشَ‌تر َتر شد

 

 

تو این فایل را فرستادی

من آن فیلم را

" بده عکسی همین حالا

صدای همان آقا

فلان حرف ها "

چه حالی می‌برند اینها ...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک شاعر در متروهای کلان شهر تهران

چه حس و حالی بیش‌تر از این می‌تواند داشته باشد؟

ضمناً آن آبی‌هایش را وقتی گفتم

که پای آن آٔقاهه روی کفشم بود.

شرمنده کفشش را هی بر می داشت از حس خارج می‌شدم

خواهشن شما آبی‌ها را پشت سر هم بخوانید.


 
.

+ دوشنبه 20 خرداد 1387ساعت 01:06 ق.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
.
.

Un: manzuret  refaghate?

Man: na! man migam sherakat,

Un: sherakat yani khianat.

Man: khianate ba dianat yani siasat

Un: siasat yani kesafat

Man: che kesafat, che siasat, vase sa`adat!

Un: sa`adat e ba khianat mishe hemaghat

Man: hemaghat? Man mage migam jenayat?!

Un: in ghadr nakon Leja jat

Man: vul vul mizane tu badanam hesadat

Un: yek zare nadari jesarat,

Man: jesarat faghat vase hejamat!

Un: pas khodafez ta ghiamat,

Man: khodet kardi jehalat!

Un: nist tu vojudet metanat

Man: ok! Bye for everiat!


 
.

+ پنجشنبه 16 خرداد 1387ساعت 11:06 ق.ظ حامد عمراني علوي<-يه انسان معمولي->    يادداشت

.
 
 

Design by: hamed Omrani Alavi